ايل در كوچ پاييزي است. هنوز چند منزلي تا يوردهاي پاييزه باقي مانده است. "عوض" پدر "آرزومان" به شدت بيمار است. به هر جان كندني كه هست عوض را به يورد اتراق پاييزه مي رسانند. آرزومان پدرش را براي مداوا به بوشهر مي برد. چند روزي در بوشهر علاف مي گردد تا بالاخره يك پزشك هندي تبار عوض را ويزيت مي نمايد. پزشك از مداواي عوض عاجز است و از آرزومان مي خواهد تا پدرش را براي مداوا به بمبئي ببرد. آرزومان كه در همه عمرش از بوشهر دورتر نرفته است و كاري بجز چوپاني و سارباني نكرده، نه مي داند بمبئي كجاست و نه از ره و رسم سفر به بمبئي اطلاعي دارد. او تنها چيزي كه مي داند اين است كه بايد به هر طريقي شده پدرش را مداوا كند بنابراين بي درنگ مي پذيرد كه عوض را به بمبئي ببرد. از پزشك هندي طريق سفر به بمبئي را مي پرسد. او مي گويد چند مدت ديگر كشتي كه به هندوستان مي رود در ساحل بوشهر پهلو خواهد گرفت. من با كاپيتان كشتي آشنا هستم. سفارش مي كنم كه تر ا به بمبئي ببرد. آرزومان و عوض در روز موعد سوار كشتي هندي مي شوند. كشتي هندي نزديك به سه ماه طول مي كشد تا فاصله بوشهر تا بمبئي را طي كند. در طول سفر عوض كه از رنج كوچ آسوده است با مصرف ماهيان تازه روز به روز حالش بهتر مي شود و قبل از رسيدن به بمبئي كاملا بهبود مي يابد. كشتي بعدي براي 6 ماه ديگر از بمبئي عازم بوشهر مي گردد. بنابراين عوض و آرزومان فرصت 6 ماهه تا بازگشت به بوشهر را با كمك ناخداي كشتي كه به علت سرك كشيدن هاي گاه و بيگاه آرزومان به نقاط مختلف كشتي و سوال هاي جور وا جور او در مورد روش هاي ناوبري و هدايت كشتي و همچنين صيد ماهي حسابي با او اياق شده است، در مكاني در بمبئي مشغول به كار مي شوند. زمان بازگشت فرا مي رسد. آرزومان با راهنمايي ناخداي كشتي "كاپيتان كريشنا" با پول هايي كه در هند كاركرده است مقداري طلا مي خرد و مجددا سوار كشتي كريشنا به سوي بوشهر به راه مي افتند.
در ايل همه فكر مي كنند كه آرزومان با دست و پا چلفتيگري هاي خود، خودش و عوض را به كشتن داده است و مراسم مختصري هم براي وفات آنها مي گيرند. ولي حدود يك سال بعد از سفر و در زماني كه ايل به ييلاق رفته و مجددا به قشلاق باز گشته است، روزي آرزومان با يك لباس سر تا پاسفيد و كلاه كاپيتاني همراه با عوض به بوشهر و ميان ايل بازمي گردد.
بعد از يك احوالپرسي مختصر به آرزومان مي گويند شال و آرخلاق عشايريت كو؟ كلاه دوگوشيت كو؟ تا حالا كدوم گورستاني بودي كه به همين سادگي مردانگيت را كنار گذاشتي؟ اين لباس هاي مسخره چي هست كه تنت كردي؟ تو رفتي اين پيرمرد را ببري دكتر و چند روزه برگردي. معلوم هست تا حالا كجا بودي؟ ميداني ما تنهايي چه كشيديم. آرزومان مي گويد شما كجا را ديده ايد؟ از كجاي اين دنيا خبر داريد؟ شما فكر مي كنيد تو دنيا تنها يك نوع لباس و يك نوع كلاه وجود دارد؟ نه عزيز من از اين خبرها نيست. كلاه قشقايي به چه درد مي خورد. فقط جيب نمد مالهاي شيرازي را پر مي كند و هيچ خاصيتي ندارد. ولي اين كلاه هم چيپ (ارزان) است و هم آفتابگير. به درك كه به زحمت افتاديد. چوپاني و خانه بدوشي و دربدري هم شد زندگي؟ اگر خيلي ناراحتيد تا كريشنا برنگشته برگردم همانجايي كه بودم.
روزي يكي از فاميل هاي آرزومان چند راس از گوسفندانش را گم مي كند. آرزومان را صدا مي زند و سراغ گوسفندانش را مي گيرد. آرزومان در جوابش مي گويد. N0 PROBLEM, DON,T WORRY حتما در گله هاي همسايه است. هر جا رفته باشد از اينجا نمي تواند زياد فار (FAR) شده باشد فردا پيدايش مي كني.
روزهاي اول تفريحات همسايه ها و دوستان آرزومان مي شود گوش كردن به خاطرات آرزومان كه در لابلاي انها از كلمات انگلسي هم زياد استفاده مي كند. مردم بيشتر از همه با نو پرابلم آرزومان كه گاه بيگاه از ان استفاده مي كند حال مي كنند. آرزومان آنچه در مورد ناوبري كشتي و صيد انواع ماهيان ياد گرفته بود را با آب و تاب براي همسايه ها تعريف مي كند.
هر سال موقع آمدن كريشنا به بوشهر آرزومان با يك كهره و مقداري لبنيات به ديدار دوست هندي خود مي رفت. او بعد با فروش طلاهاي كه از هند آورده بود يك اسب كهر مي خرد. چيزي كه در نزديك به 150 سال گذشته براي هر كسي امكان پذير نبود. كار اصلي آرزومان قبل از سفر به هند چوپاني بود اما بعد از بازگشت از هند برادرانش هر كاري مي كردند او به همراه گله نمي رفت و آنرا كاري زشت و در خور شخصيت خود نمي دانست. اگر برادرانش اندكي اصرار مي كردند مي گفت: نو پرابلم. اگر برايتان سربارم مي توانم همراه با كريشنا به بمبئي برگردم. مادر پيرشان كه مي ترسيد آرزومان واقعا به تهديد خود عمل نمايد و به بمبئي رفته و ديگر باز نگردد به برادران آرزومان التماس مي كرد كه دست از سر او بردارند و اورا با خاطرات بمبئي تنهايش بگذارند.
برگرفته از خاطرات كامران رضايي توابع با اندكي تلخيص. كرج.


