تبليغاتX
ناگفته هاي دانش آموختگان عشاير قشقايي

یک روز این فکر به سر تزار افتاد که اگر همیشه بداند چه وقت باید کارها را شروع کند، به چه چیزی توجه کندو به چه چیزی بی توجه باشد و مهم تر از همه ،بداندکه کدام کارش بیش از همه اهمیت دارد،در هیچ کاری ناموفق نخواهد بود. پس در سرتاسر قلمرو خود چاووش درداد که هر کس به او بیاموزد که چگونه زمان مناسب برای هر کار را تشخیص دهد ، چگونه ارزشمندترین افراد را بشناسد و چگونه از اشتباه در تشخیص مهم ترین کارها جلوگیری کند ،جایزه ای بزرگ به او خواهد داد.
مردان اندیشه ور به دربار تزار رفتند و به پرسش هایش پاسخ های گوناگون دادند.برخی به نخستین پرسش تزارچنین پاسخ گفتند که برای تشخیص بهترین زمان انجام هر کار،باید برای کارها برنامه های روزانه ،ماهانه و سالانه تهیه کرد و آن ها را مو به مو اجرا نمود.آنان گفتند که این ،تنها راه تضمین انجام هر کار در وقت مناسب آن است. برخی دیگر گفتند که از پیش تعیین کردن زمان انجام کارها نا ممکن است و مهم این است که انسان با وقت گذرانی بیهوده ،خود را آشفته نسازد؛ به همه ی رویدادها توجه داشته باشد و کارهای لازم را انجام دهد.گروه سوم معتقد بودند که چون تزارها هیچ گاه به جریان رویدادها توجه نداشته اند ،شاید هیچ شهروندی به درستی نداند که هر کار را در چه زمانی باید انجام دهد. چهارمین گروه گفتند که رایزنان در مورد برخی کارها هیچ گاه نمی توانند نظر بدهند؛ زیرا شخص بی درنگ باید تصمیم بگیرد که آن ها را انجام بدهد یا ندهد و برای تصمیم گرفتن ، باید بداند که چه پیش آمدی رخ خواهد دادو این تنها از جادوگران برمی آید.پس برای دانستن مناسب ترین زمان انجام هر کار فقط باید با جادوگران رای زد.
پاسخ فرزانگان به پرسش دوم تزار نیز به همین اندازه گوناگون بود. گروه اول گفتند که او بیش از همه ، به دستیاران حکومتیش نیازمند است. گروه دوم براین عقیده بودند که وی بیش از همه به کشیشان نیاز دارد. گروه سوم گفتند که او به پزشکان خود بیش ازهمه محتاج است و گروه چهارم معتقد بودند که نیاز تزار بیش از هر کس به جنگاوران خویش است.
در پاسخ به سوال سوم تزار در مورد مهم ترین کارها ، گروهی دانش اندوزی را مهم ترین کار جهان می دانستند؛گروهی دیگر چیره دستی در نظام را و گروه سوم پرستش خداوند را. چون پاسخ ها ناهمگون بودند ، تزار با هیچ کدام موافقت نکرد و به هیچ کس جایزه ای نداد ،آن گاه تصمیم گرفت که برای یافتن پاسخ درست پرسش هایش با راهبی رای زند که در فرزانگی نام آور بود.
راهب در جنگل زندگی می کرد ؛هیچ جا نمی رفت و تنها فروتنان را نزد خود می پذیرفت.پس ، تزار جامه ای ژنده پوشید و پیش از رسیدن به کلبه ی راهب از اسب فرود آمد و تنها ، با پای پیاده ،به راه افتاد و محافظانش را در میان راه گذاشت.وقتی به کلبه رسید ، راهب در جلو کلبه اش باغچه می بست. همین که تزار را دید،سلامش گفت و باز بی درنگ به کندن کرت پرداخت.راهب ضعیف و باریک میان بود و وقتی بیلش را به زمین فرو می برد و اندکی خاک بر می داشت، به سختی نفس می کشید.
تزار نزد اوآمد و گفت:”ای راهب فرزانه نزد تو آمده ام که به سه پرسشم پاسخ دهی: یکی این که کدام فرصت را برای شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشیمان شوم؛دوم اینکه کدام کسان را برتر شمارم و به آنان توجه کنم؟آخر اینکه کدام کار از همه مهم تر است و بیش از همه باید به انجامش همت کنم؟”راهب به سخنان تزار گوش فردا داد اما پاسخی به او نداد و دوباره کندن کرت را از سر گرفت. تزار گفت :”خسته شده ای . بیل را به من بده تا کمکت کنم.” راهب گفت :”متشکرم “و آن گاه بیل را به اوداد و روی زمین نشست.تزار پس از کندن دو کرت از کار دست کشیدو پرسش هایش را تکرار کرد.
راهب باز پاسخ نداد اما از جا برخاست ؛ به طرف بیل رفت و گفت:”حالا تو استراحت کن و بگذار….” اما تزار بیل رابه اونداد و به کندن ادامه داد.ساعتی از پس ساعت دیگر گذشت. آن گاه که خورشید در آن سوی درختان غروب می کرد ، تزار بیل را در خاک فرو می برد و گفت :”که ای فرزانه مرد ، پیشت آمده ام تا به سوالهایم پاسخ دهی. اگر نمی توانی ، بگو تا به خانه برگردم.
راهب گفت :”نگاه کن ؛ کسی دارد آن جا می دود. بیا برویم ببینیم کیست.” تزار به اطرافش نگاه کرد و دید که مردی دوان دوان از جنگل می آید .مرد ، با دستانش شکمش را چسبیده بود؛خون از میان انگشتانش جاری بود.او به سوی تزار دوید و بر زمین افتاد؛چشمانش را بست؛ناله ای آهسته سرداد و از هوش رفت. تزار به راهب کمک تا جامه مرد زخمی را در آورد؛اوزخمی بزرگ در شکم داشت. تزار زخم راخوب شست، با دستمالش و یکی از لباس پاره های راهب آن را بست اما خون همچنان از آن جاری بود.تزار باند گرم و آغشته به خون را از روی زخم باز کرد و آن را شست و باز بست. وقتی جریان خون متوقف شد ، مرد زخمی به هوش آمد و آب خواست.
تزار آب خنک آورد و به مرد کمک کرد تا از آن بنوشد. در همان موقع ،آفتاب غروب کرد و هوا خنک شد.تزار به کمک راهب مرد زخمی را به کلبه بردو در بستر خواباند.مرد زخمی همانطور که دراز کشیده بود ، چشمانش را بست و آرام گرفت.
تزار آن قدر از کار کردن و راه رفتن خسته شده بود که در آستانه ی در مثل مار چنبر زد و چنان آسوده به خواب فرورفت که همه ی آن شب کوتاه تابستانی را درخواب بود. صبح روز بعد که از خواب بیدار شد ، مدتی طول کشید تا یادش بیاید که کجاست و مرد غریبه که در بستر خفته کیست ؛پس با چشمانی جویا اورا ور انداز کرد.مرد همین که دید تزار از خواب برخاسته و نگاهش می کند با صدایی ضعیف گفت : “مراببخش”
تزار گفت که تورا نمی شناسم و دلیلی برای بخشودنت نمی یابم.” مرد گفت:”تو مرا نمی شناسی اما من تورا می شناسم .من دشمن تو هستم و قسم خورده بودم که به سبب کشتن برادر و ضبط دارایی ام از تو انتقام بگیرم و میدانستم که تو تنها نزد راهب آمده ای ؛ این بود که تصمیم گرفتم هنگام باز گشت بکشمت.اما یک روز تمام گذشت و پیدایت نشد و وقتی از کمینگاهم بیرون آمدم که بیابمت ، به محافظانت برخوردم که مرا نمی شناختند و زخمی ام کردند. از چنگشان گریختم اما اگر تو زخمم را نمی بستی ،آن قدر از من خون می رفت که می مردم،من می خواستم تورا بکشم اما تو جانم را نجات دادی.اگر من زنده ماندم و تومایل بودی وفادارترین غلامت خواهم شد و به فرزندانم نیز چنین خواهم گفت. مراببخش”
تزار بسیار شادمان شد که به این آسانی با دشمنش آشتی کرده است. ونه تنها اورا بخشود بلکه به پزشک خویش و نوکرانش گفت که همراه او برگردند و قول داد که اموالش را پس دهد. پس از این که مرد زخمی کلبه را ترک کرد ، تزار برای یافتن راهب از کلبه بیرون رفت.می خواست پیش از بازگشت، یک بار دیگر از او بخواهد که به سوال هایش پاسخ دهد. راهب در جلو باغچه ای که روز پیش بسته بود، زانو زده بودو در کرت ها سبزی می کاشت.
تزار به سراغ او رفت و گفت:”ای فرزانه مرد،برای آخرین بار از تو خواهش می کنم که به سوال هایم پاسخ دهی.”راهب ،همان طور که چمباته نشسته بود ، به سرتا پای تزار نگاه کرد و گفت :همین حالا هم به جواب سوال هایت رسیده ای.” تزار گفت:”چطور؟”
راهب گفت “اگر دیروز بر ضعف من رحم نکرده بودی و به جای کندن این کرت ها ،تنهایم گذاشته بودی ، آن شخص به تو حمله می کرد و از ترک کردن من پشیمان می شدی. پس آن هنگام بهترین زمان برای کندن کرت ها بود و من مهم ترین کسی بودم که تو می بایست به او توجه می کردی و مهم ترین کارت کمک به من بود. پس زمانی که آن مرد دوان دوان آمد؛بهترین زمان برای مراقبت تو از او فرا رسید ؛ زیرا اگر زخمش را نبسته بودی ، بدون آشتی با تو می مرد. پس اومهم ترین کسی بود که باید به او توجه می کردی و آن چه کردی مهم ترین کار بود. اکنون بدان که فقط یک زمان بسیارمهم وجود دارد و آن ((حال)) است و مهم ترین کس آن کس است که اکنون می بینی ؛زیرا هیچ گاه نمی دانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او روبرو شوی یا نه و مهم ترین کار ، نیکی کردن به اوست؛زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است.

بر گرفته از داستان سه پرسش اثر لئو تولستوی

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 16:42 |

مي خواستم مطلبي در مورد زندگي و اهداف آدم ها در زندگي بنويسم و داشتم در كتاب گزيده اشعار ماذون قشقايي تاليف آقاي نادري دره شوري دنبال شعري مناسب مي گشتم كه به شعر زير برخوردم كه در مورد ازدواج هست و چندان بي ربط به موضوعي كه در آخرين جلسه دانشجويان قشقايي مطرح شد نيست. لذا بي مناسبت نديدم اين شعر را برايتان نقل نماييم. موضوع "ارزش زندگي" هم باشد براي پست بعدي تا ديگر مطلب كم نياوريم.


خوب آرواد، ياخشي ار، بخت و طالاه دور
هر كيمبنگ بير خصلتي، بير خويي وار
خوب و بد گوزل ده چوخ اشتباه دور
اعتقاد ائدلر هر كيم سويي وار

بيري گوررنگ طرلان آلور بايغي دير
بيري خوشلوق ايستر، غم وقايغي دير
بير گدا قيزي واردير، شاه لايغي دير
بيري شاهزادا دير هرزه خويي وار

قيزي گرگ آلاينگ طايفادان الدن
دودماندان، سلسلدن، اصيل دن
دورمگ اولماز باغلار ايچينده هر گول دن
هر گولوينگ بير رنگي وار بير بويي وار

قيز اودور كه نامي اولا نه ننگي
گول او دور كه بويي اولا نه رنگي
آلماگ اولماز هر بولونتي قشنگي
عارف بوردا، بحث و گفتگويي وار

بيري صحه قويار عقل و كمال دور
بيري اعتقادي حسن و جمال دور
گد بختينن دانوش بولار خيالدور
قسمت چشمه سينيگ آيري سويو وار

اينانما كه بايغي اولا باز جوري
محال دور كه اطلس اولا بئز جوري
هر كيم هر خوابه سي اولماز اوز جوري
دايم قال ماقالي، هاي و هويي وار

روا ديل چلپاق گزه اوجا ار
ابله ليگ دير آلچاق سئوه اوجا ار
غريب ائلكه، جاهال آرواد، قوجا ار
او الكه نينگ جاهالونوي تويي وار

كج خيالا قسمت اولور كج خيال
حلال سويي حلال تاپار لامحال
امتحان ائد كيشي ليگينگ، آرواد آل
آياغوينگ اوجوني گوزله قويي وار

عاقل اودور آرواد آلا بير آلا
ائو قايوران، اوغلان دوغان تير آلا
"ماذونا" ايراد ده يل ايلده بير آلا
دلي دير، دلي نينگ گونده تويي وار


و اما براي دوستاني كه احيانا در خواندن اشعار تركي مشكل دارند و همچنين دوستان فارسي زبان معني ابيات شعر به طور مختصر بيان مي شود.
زن خوب و شوهر خوب گير آوردن بخت و اقبال مي خواهد و هر كسي خوي و خصلت مخصوص به خود را دارد. زيبايي زن مهم نيست بلكه اصالت او مهم است و به هر كسي كه اصالت دارد مي بايد اعتماد كرد (البته معني دقيق اين بيت را نميدانم شايد هم بتوان اينگونه معني كرد كه هر كس اصالت داشته باشد مي داند كه زيبايي زن زياد مهم نيست. به هر جهت دوستاني كه بيشتر وارد هستند ما را هم راهنمايي كنند).

يكي زني ميگيرد كه به ظاهر طرلان است و اما به حقيقت جغدي بيش نيست و دگيري به دنبال خوشي و آرامش هست، اما زني گيرش مي آيد كه هميشه غصه و غم مي خوراندش. و بعضي دختران گدا لايق شاه هستند و برخي شاهزادگان رفتارهاي هرزه و ناپسند دارند.

دختر را بايد از ايل  و طايفه گرفت و به اصالت و دودمان او توجه كرد. و هر گلي را در باغ زندگي نمي توان چيد، چرا كه هر گلي رنگ و بويي مخصوص به خود دارد (هر كس بايد بر اساس سلايق و روحيات خود زني بگيرد كه از هر نظر مورد پسند او باشد- مترجم).

دختر خوب دختري است كه اسم و رسم دارد، نه نام و ننگ و گل خوب گلي است كه بوي خوب داشته باشد نه رنگ زيبا. و هر آدم هرجايي و بي اصل و نصبي را نمي شود به زني اختيار كرد و در اين مورد عارف بحث هاي فراوان دارد (از عارفان تقاضا مي شود در بخش كامنت نظرات و بحث هاي پر نغز خود را بفرمايند).

يكي عقل و كمال را معيار مناسبي براي انتخاب همسر مي داند و ديگري حسن جمال را. اما بخت و اقبال هست كه زوج هر كس را تعين مي كند و اين صحبت ها فكر و خيالي بيش نيست. چرا كه چشمه قسمت آب ديگري بجز آبي كه ما زير نظر گذاشتيم برايمان در نظر گرفته است.

باور نداشته باش كه جغد بتواند مثل باز باشد و محال است كه پارچه اطلس همانند بئز گردد. و هر كسي كه همسرش با او سازگاري و همانندي نداشته باشد، هميشه مشغول سر و صدا و بحث و جدل است.

شايسته نيست كه يك زن چلپاق به دنبال شوهري قد بلند باشد و حماقت است كه زن كوتاه عاشق شوهر قد بلند گردد. در يك طايفه و ايل غريب، اگر يك زن جوان به يك مرد پير شوهر كند، براي جوانان آن طايفه مايه خوشحالي و بزم و سرور هست (چون زن جوان به فساد كشيده مي شود (در طايفه غريب هم از كسي شرم و حيا ندارد). باز هم مترجم ).

قسمت آدم كج خيال، همسر كج خيال خواهد بود و حلال زاده لاجرم با يك حلال زاده ازدواج خواهد كرد. و آدم اول بايد مردانگي خود را امتحان كند و بعدا زن بگيرد (ببيند آيا عرضه زن داري را دارد يا نه. گنده اله مترجم(.

آدم عاقل يك زن بيشتر نمي گيرد و زني را مي گيرد كه در كدبانويي و پسر كاكل زري آوردن همتا نداشته باشد. اما براي "ماذون" ايرادي نيست اگر هر سال يك زن بگيرد. چون ديوانه هست و مثل معروفي هست كه مي گويد ديوانه هر روز عروسي دارد. (ماذون بنا بر روايت ها 3 بار ازدواج كرده است).
آريا وزيرزاده، 4 آبان 88، كرج.


+ نوشته شده توسط آریا و محسن در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 18:19 |

منتخب اشعار شاعر جوان و توانمند ایلمان، جناب آقای ارسلان میرزایی، در کتابی با عنوان "اوزاق یول" و با مقدمه استاد زبان و ادبیات قشقایی، جناب آقای اسداله مردانی رحیمی، منتشر شد.

 

  انتشار کتاب آقای میرزایی را به ایشان تبریک می گوییم. علاقمندان جهت دریافت اطلاعات بیشتر و تهیه کتاب یاد شده می توانند به وبلاگ آقای میرزایی به آدرس http://uzaghyol.blogfa.com/ مراجعه فرمایند.

 همانطور كه همه فرهنگ دوستان قشقايي مي دانند، آثار هنرمندان قشقايي اعم از كتاب و كاست و ... از جمله محصولاتي مي باشند كه مخاطبان آنها قشر خاص و اندكي از جامعه مي باشند و لذا اگر در اين موارد با تهيه مناسب و به موقع محصولات ياد شده، كه غالبا حاصل تلاش و كوشش يك عمر هنرمندان عزيز قشقايي مي باشند، اقدام نگردد، نبايست انتظار داشت كه هنرمندان قشقايي بتوانند با شرايط سخت معيشتي كه امروزه اكثر آنها با آن دست به گريبان هستند و هزينه هاي سرسام آور چاپ و انتشار آثار با كيفيت مطلوب، دل و دماغي براي خلق آثار ارزنده داشته باشند كه در شان طبع لطيف هنردوستان ايلمان باشند. بنابراين از قشقايي هاي عزيز انتظار مي رود، با تهيه آثار منتشر شده سبب تشويق هنرمندان ايلمان به خلق آثاري بهتر و كامل تر گردند.

در ادامه مطلب مقدمه كتاب اوزاق يول به قلم استاد ارجمند زبان ادبيات قشقايي جناب آقاي مرداني رحيمي را  مي توانيد مطالعه فرماييد. به اميد زندگي سرشار از شادي و طول عمر با عزت براي همه هنرمندان و علاقمندان به فرهنگ قشقايي. آريا وزيرزاده- ۸ مهر ۸۸- كرج.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آریا و محسن در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 13:17 |

انسان های این کره خاکی فرهنگ های جور وا جور و عادت های عجیب و غریب زیاد دارند و این رسم و رسوم  و عادات در ازدواج اگر بیش از سایر جنبه های زندگی نباشد، مسلما کمتر هم نیست.

در دنیای گله گشاد امروز هر روز با کشف های جدید علاوه بر افزایش طول و عرض و ارتفاع آن، امکانات مدرنی نیز برای تسهیل زندگی انسان فراهم می شود، اما برخی از مشکلات ظاهرا راه حلی ندارند و تا انسان بوده و هست آنها نیز با قوت و ضعف خواهند بود.

در جامعه ایران نیز که مشکلات ریز و درشت فراوانی در عرصه های اجتماعی و اقتصادی وجود دارد، ازدواج جوانان تقریبا یک معضل ملی و فرا منطقه ای است. جوانان قشقایی نیز به عنوان شهروندان این جامعه (حال نمی دانم درجه چندم) بی نصیب از مشکلاتی که برای عموم وجود دارد، نیستند، اما اغلب دانش آموختگان قشقایی به ویژه در مقاطع تحصیلات تکمیلی یکسری مشکلات ویژه دارند که همیشه برای من جالب بوده است.

در بین دوستان خودم و یا افراد دیگری که با آنها همکلام شده ام، وقتی صحبت از ازدواج می شود اولین مشکلی که ذکر می کنند یافتن یک فرد مناسب است. این مشکل دلایل متعددی دارد ولی علت اصلی آن است که این افراد اغلب دور از خانواده های خود و مکان های عمده سکونت قشقایی ها بوده و غالبا در کلان شهرهایی مثل تهران (کرج را هم فراموش نکنید)، مشهد، شیراز، اهواز و ... مشغول به کار و یا تحصیل هستند که یافتن یک فرد قشقایی در این شهرها بسیار مشکل است، چه رسد به اینکه در این میان انتخابی هم در کار باشد. کاملا واضح است در چنین محیط هایی یک پسر قشقایی از هر دختری که خوشش بیاید، یک مشکل بزرگ دارد: او قشقایی نیست. در چنین مواقعی این عاشق زار، نگون بخت، بخت برگشته، بی کس، آواره دچار سردرگمی عجیبی می شود. در روزهای اول عشق و عاشقی که فرد مناسب از هر لحاظ به نظرش کامل می آید، عاشق ما بی خیال ایل و قبیله می شود و تمام سعی و تلاش او صرف گرفتن پاسخ مثبت از شاه پریان می گردد و تا بله را نگیرد کوتاه نمی آید. اما همین که بله را گرفت و نتیجه مسابقه 1-1 شد، و بعد از آنکه فهمید در جامعه شهری به پدرخانم "باباجون" و به مادرخانم "مامان جون" می گویند- واژه هایی که او هرگز برای پدر و مادر خودش به کار نبرده است- کم کمک حس می کند که انگار تفاوت هایی هم در این میان هست. دختره از ساسی مانکن می گوید و او از ساز و نقاره استاد ابراهیم و کمانچه فرود و "لیله" کهندل پور، اما بانوی ارم  چیزی درک نمی کند. او مجبور می شود از رسم و رسوم قشقایی ها بانو را آگاه نماید و بعد از کلی فک زدن، حضرت بانو می فرمایند که: " بله در کتاب دوم ابتدایی خواندیم که قشقایی ها و بختیاری ها دو ایل بزرگ کوچرو ایران هستند. راستی قشقایی ها لر هستن دیگه، آره؟!"

بله دقیقا از این زمان به بعد هست که روز به روز برای پسر قضیه بیشتر روشن می شود تا جایی که مجبور می شود با تمام عشق پاکی که نسبت به بانوی شهری داشته است برای او توضیح دهد که: " ما به درد هم نمی خوریم. بهتر است تا دیر نشده این رابطه را قطع کنیم". سعی میکند در تایید حرفهایش مثال هایی را از مشکلات سایر قشقایی ها که با فارس ها ازدواج کردند را ذکر نماید. اما یک مساله بزرگ اینجا پیش می آید. بانوی شهری  اعتراض می کند: "تو که این مشکلات را می دانستی چرا اینقدر به من اصرار کردی تا من را راضی کنی؟ حالا که منو به خودت وابسته کردی این حرف ها را میزنی؟!". پسره عشیره ای از زمین و زمان سیر می شود. دنیای به این فراخی برای او هر روز تنگ تر و تنگ تر می گردد. و چقدر در این زمان این شعر می چسبد "دنیا بو گنگلیگده من دار گلدی". نه می تواند دل دلبرش را بشکند (که این کار در نظر او ناجوانمردی است) و نه می تواند چشم بر مشکلات متعدد خود ببندد. بله این نتیجه عشق پاک اغلب قشقایی ها به غیر قشقایی هاست. پسر هر چقدر هم که سعی کند با انواع مثال ها  تفاوت ها و مشکلاتی که خود می بیند را برای دختر توضیح دهد، بی فایده است و در نهایت با این جمله دختر مواجه می شود که: "بله تفاوت هست ولی تو خیلی بزرگش می کنی". در اینگونه مواقع بیش از هر زمان دیگر باید به مولوی و جد و آبادش درود فرستیم که گفت: "هرکسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من".

اما واقعا چاره چیست؟ در حالی که از یک طرف ما می دانیم که با جوامع دیگر تفاوت های فرهنگی و اجتماعی زیادی داریم که حتی کوچکترین مساله می تواند زندگی ما را کن فیکون کند و از طرف دیگر به علت دوری از هسته های مرکزی ایل، در بین ایل خودمان نیز یک دختر مناسب پیدا نمیکنیم، چه کار می توانیم کنیم؟

به نظر بنده سرا پا تقصیر که سالیان زیاد در این رابطه در بحر تفکر مستغرق گشته ام چند راه حل بیشتر وجود ندارد:

1-    به طور کلی بی خیال ازدواج شویم. شاید اولین تحصیلکرده قشقایی که این کار را کرد حکیم آیت الله جهانگیر خان قشقای بوده که تا آخر عمر مجرد زیست و ای کاش همدوره ما بود و به ما هم یاد می داد که چگونه می شود اینگونه زیست. البته چه دین ما و چه فرهنگ ما این کار را مذموم می دانند.

2-    راه حل دوم آن است که بی خیال فرهنگ و عشیره و شهر و روستا و قشقایی شویم و با ازدواج با یک دختر غیر قشقایی خیال خودمان را راحت کنیم. این کار هیچ سودی که نداشته باشد حداقل ما را از شر شیربها نجات می دهد. البته توصیه میکنم کسانی همچون بنده حقیر که هنوز تیر و تفنگ، دشت و دمن، کبک و تیهو، سازو نقاره، هلی و هو (درست تلفظ شود)، تومان و آرخالوق دلشان را می برد پای در این راه ننهند که "منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید".  

یادم هست چند مدت پیش یکی از اساتید دانشگاه شیراز گفت: "فلانی اگر قصد ازدواج داری من چند تا دانشجوی ارشد و دکتری بسیار خوب دارم که از هر لحاظ تاییدشان می کنم." گفتم: "مشکل من تحصیلات و شخصیت نیست. طرف باید ششدانگ قشقایی باشد." با تعجب پرسید: "چرا اینقدر تعصبی هستی. الان قرن 21 هست. الان مردم از یک کشور دیگر زن می گیرند". گفتم "آقای دکتر اولا که ما هنوز یک ده کوره هم نداریم، چه برسد به کشور. چشم هر وقت ما هم صاحب یک کشور شدیم قول می دهم از کشورهای دیگر زن بگیریم. ثانیا من باید با کسی ازدواج کنم که مجبور نباشم هر روز فرهنگ خودم را برایش توضیح دهم." خلاصه صحبت به آنجا رسید که من گفتم: "من باید با کسی ازدواج کنم که اگر یکی از فامیل هایم خدای ناکرده مریض شد و از پشت کوه های سر به فلک کشیده فارس به شیراز مراجعه فرمودند، خانم بنده و اینجانب در بست  در خدمت ایشان باشیم." به اینجا که رسیدم بند دل دکتر ما هم باز شد. او که خود از عشایر فسا هست گفت: "نه واقعا راست می گویی. افراد عشایر انتظاراتی از هم دارند که برای جامعه شهری تعریف نشده هست. خانمم  همیشه به من می گوید کاش پول داشتیم و یک آپارتمان دیگر می خریدیم تا مهمانانی که از فسا برای امور بیمارستان و درمان به شیراز میآیند می رفتند آنجا و من هر چه سعی کردم نتوانستم به خانمم تفهیم کنم که آنها من و تو را نیاز دارند نه خانه ما را. اگر اینگونه بود وسط بیمارستان رختخوابشان را پهن می کردند و نیازی هم به خانه ما نداشتند."

3-    اما راه حل دیگر که به نظر من منطقی تر هست، استفاده مناسب از امکاناتی هست که پیشرفت های کنونی جهان در اختیار ما گذاشته است. شاید بتوان در دنیای مجازی، کلوب ها و فضاهایی برای آشنایی بیشتر جوانان قشقایی فراهم نمود. تا جایی که من خبر دارم در اکثر شهرهای ایران، دانشجویان و دانش اموختگان قشقایی به شکل خود جوش اقدام به تشکیل گروه هایی نموده اند که حفظ و گسترش دامنه این گروه ها نیز می توانند در این رابطه کمک کننده باشد.

4-    از راه حل های قابل اطمینان تر و ساده تر دیگر می توان به نقش آفرینی خود جوانان قشقایی اشاره نمود. چه اشکالی دارد ما اگر مورد مناسبی سراغ داریم به دوستانی که شناخت کافی از آنها داریم معرفی کنیم. ما که دیگر امروزه انتخاب مادر و پدرهایمان را نمی پسندیم، پس باید خود نقش آنها را ایفا کنیم.

به هر صورت من ازدواج یک نفر قشقایی با یک دختر غیرقشقایی را به صلاح نمی دانم. مخصوصا افرادی که خانواده خود و یا نزدیکانشان هنوز به زندگی کوچ نشینی ادامه میدهند، اگر به فرهنگ، خانواده و ایل و تبارشان علاقمندند بدانند که با ازدواج با یک غیرقشقایی همه اینها را از دست می دهند.

در پایان باید بگویم من در این مطلب بیشتر به مشکلات پسران اشاره نمودم و دختران اگر مایل باشند خودشان در مورد مشکلاتشان خواهند گفت. البته با حل شدن مشکل پسران مشکل دخترها نیز خود بخود حل خواهد شد و بهتر است آنها "آغور ازلرینی اینگیل ادمیلر".

آریا وزیرزاده، کرج، 15 شهریور 88.

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:20 |

در این بخش و بخش های آینده قصد دارم در مورد دو مساله صحبت کنم که مدت هاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است و هرگاه فرصتی برایم پیش آمده و فرد علاقمندی یافته ام در این موارد با او گپ زده ام. اما تاکنون آنچه بیش از همه بدان پرداخته شده است علت و چرایی این مسائل بوده است و هنوز راه حل دلچسبی برای آن پیدا نکرده ام. دو مساله ایی که عرض کردم یکی "نقش راهنما در پیشرفت تحصیلی جوانان قشقایی" و دیگری "مشکل ازدواج تحصیل کردگان قشقایی به ویژه در سطوح تحصیلات تکمیلی" است.

امروز به مساله اول خواهم پرداخت.

می دانم و می دانید و می شناسم و می شناسید بسیاری از جوانان فوق العاده با استعداد قشقایی را که به دلیل نداشتن یک راهنمای خوب از تحصیلات دانشگاهی باز ماندند ویا به آنچه استحقاقش را داشتند نرسیدند و برعکس افراد دیگری با بنیه های علمی ضعیف که به دلیل داشتن راهنمایان خوب توانستند به جایگاهی برسند که کسی از آنها انتظار نداشت. البته تعدا افرادی که در گروه اول قرار دارند بسیار زیاد و  قابل مقایسه با تعداد اندک افراد گروه دوم نیستند. اینجاست که همیشه فکر میکردم یک راهنمای خوب چقدر می تواند در زندگی انسان نقش داشته باشد.

شاید بد نباشد سرگذشت یکی از دوستان خودم را که از دوره ابتدائی تا دبیرستان با او همکلاس بودم را بیان کنم. ما دوره دبیرستان را در دبیرستان عشایری شیراز گذراندیم. در سال های اول و دوم، کلاس های دبیرستان تیزهوشان شیراز نیز در دبیرستان عشایری برگزار می شد (چون هنوز ساختمانی برای آنها احداث نشده بود). اغلب دبیران دبیرستان ما و دبیرستان تیزهوشان مشترک بودند. یکی از این معلم ها، معلم جبر ما، آقای ضیائی بود. آقای ضیائی یکی از باسابقه ترین دبیران ناحیه 2 شیراز بود و خود سبقه عشایری نیز داشت. یادم هست یک روز بعد از امتحان پرسید:"خ. ه. کیست؟" دوست من دستش را بلند کرد. آقای ضیائی مدتی به او نگاه کرد و بعد گفت: در طول 30 سال معلمی خود در بهترین دبیرستان های شیراز و حتی در حال حاضر در دبیرستان تیزهوشان دانش آموزی به باهوشی تو ندیده ام. تعریف و تمجید دبیران از دوست ما همیشه ادامه داشت. ما با هم در خوابگاه نیز هم اتاق بودیم و من می دانستم که همه درس ها را فقط شب امتحان یک دور مطالعه میکند. اما خودم نیز در شگفت بودم که چگونه با یکبار مطالعه، مسائل ریاضی را به این سادگی حل می کرد. اما همین دوست من در سال اولی که کنکور داد قبول نشد! در سال دوم کنکور در یکی از رشته های کشاورزی پذیرفته شد. در سال های دانشجویی تا آنجا که خبر داشتم هر سال عضو و هوادار یک تشکل دانشگاهی بود. او امروز در جایی مشغول به کار است که با آن استعدادی که داشت اصلا سنخیت ندارد.

اما در عوض یکی دیگر از همکلاسیهایمان استعداد دوست ما را نداشت ولی شبانه روز درس می خواند. آنقدر درس خوانده بود که در همان دوره دبیرستان شماره عینکش 2 و 3 را رد کرده بود. او اکنون از یکی از دانشگاه های خارج از کشور در مقطع دکتری تخصصی فارغ اتحصیل شده و هیات علمی دانشگاه است.

به راستی علت چیست؟ چرا یکی با آن استعداد هدر می رود و دیگری به جایگاهی می رسد که کسی باورش نمی شود. میدانم عوامل زیادی دخیل هستند اما آنچه من در میان قشقایی ها دیده ام یکی از علت های اصلی آن وجود یک راهنمای خوب است. پدر دوست من فردی بود که مثل خیلی از قشقایی های کوچرو بزهایش برایش از فرزندانش بیشتر اهمیت داشتند. همیشه برای خرید علوفه دام هایش برنامه ریزی داشت و با هر قرض و قوله ای بود پول جو گوسفندهایش را جور می کرد اما هیچ برنامه ریزی برای بچه هایش نداشت. او نیز مانند خیلی از قشقاییها معتقد بود که "بچه اگر عرضه داشته باشد درس می خواند. اصلا مگر برای من درس می خواند. هر گلی که زد به سر خودش زده است". اما پدر آن یکی دیگر معلم عشایری بود. طعم سواد را چشیده بود و وقتی زندگی خود را با هم ایلی های خود مقایسه میکرد می دید که از خیلی جهات همین پنچ کلاس سواد برای او بسیار مفید بوده است. پس پسر خود را نیز به خوبی راهنمایی میکرد و راه و چاه زندگی را به او می اموخت. اما دوست من و امسال او خود مجبور بودند همه راه ها را امتحان کنند تا سره را از ناسره تشخیص دهند که در اکثر موارد راه ها را جابجا تشخیص می دادند.

مثال های بسار زیادی در مورد تلف شدن استعدادهای ناب دانش آموزان قشقایی دارم. و تازه در خیلی از موارد داستان دوست من در مقایسه با آنها خیلی هم ناخوشایند و تاسف بار نیست. یکی از دوستان تعریف می کرد که یک همکلاسی فوق العاده با استعدادی داشتیم. در مدرسه راهنمایی مشکلی بسیار کوچک برای او پیش آمد. هیچکس به سراغ او نیامد و او به راحتی ترک تحصیل کرد! میگفت چند سال بعد اورا در شیراز دیدم. در حالیکه هنوز ریشش سبز نشده بود ازدواج کرده بود و همراه با نوعروس به شکل رقت باری برای رتق و فتق امور دامداری پدر خود به شیراز آمده بود.

به راستی چه میتوان کرد؟ وظیفه دانش آموختگان و نخبگان قشقایی در این زمینه چیست؟  آیا می توان دیدگاه های والدین را عوض نمود. مسلما می توان اما به نظر من را ه های ساده تری هم هست. به نظر من  اولین کاری که هر فرد دلسوزی می تواند انجام دهد راهنمایی بی منت و واقع بینانه بچه های افراد فامیل و نزدیکان خود است. گفتم بی منت و واقعی چون بارها دیده ام بسیاری ها را که به روش "خودم که هیچی نیستم ولی ی کاکای رشیدی دارم" اقدام به راهنمایی دیگران نمودند و یا واقعیت ها را آنگونه که هست بیان نمی کنند. کسانی که امکانات بیشتری دارند می توانند در سطح وسیعتری اقدام نماید و اختلافات بنکو و تیره و طایفه را بی خیال شده و همانند یک دوست مشفق در حد توان خود به راهنمایی جوانان تیره و طایفه بپردازند حتی اگر پدرانشان با هم دشمن خونی باشند. ما باید بدانیم بدون پیشرفت همسایمان خودمان هرچقدر هم پیشرفت کنیم مجبوریم در خیلی از موارد مثل همسایمان زندگی کنیم!!

یکی دیگر از مواردی که من به خیلی ها پیشنهاد دادم و خودم در اولین فرصت اقدام خواهم نمود تاسیس مراکز حمایت از استعدادهای درخشان قشقایی در هر تیره و طایفه توسط فارغ التحصیلان و دانش آموختگان آن است. در چنین مراکزی اعضا موسس می تواند بر حسب تخصص خود کلاس های تقویتی برای دانش آموزان برگزار کنند، مشاوره تحصیلی داشته باشند و در انتخاب رشته کنکور راهنمایشان نمایند. همه موارد یاد شده در صورتی موفق خواهد بود که اولا عاملان به چنین اقدامی خود راه خویش را درست رفته باشند و از اشتباهات خود تجربه آموخته باشند. چرا که به قول خواجه شیراز: "تا رهرو نباشی کی رهبر شوی؟". ثانیا بدون هیچگونه چشمداشت و منت انجام شود و هدف آن فقط خدمت به جامعه ای باشد که استعدادهای آن با چوپانی و کشاورزی به هدر می رود.

به امید روزی که هیچ استعدادی در میان قشقایی ها به علت نبود راهنمای مناسب تلف نشود.

آریا وزیرزاده. دهم مرداد 88. کرج.

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 11:53 |

مطلبی که برایتان حکایت می کنم در رابطه با مدارس عشایری نیست اما خیلی هم بی ربط نیست. این موضوع مربوط به دوره دانشجویی ما است (یعنی زمانی که چند نفر از قشقایی ها به طور کاملا اتفاقی همانند تبعید شدگان سر از یک جزیره  در آورده بودیم). چند روز پیش در یک همایشی که در تنکابن برگزار می شد شرکت کردم. رییس سابق دانشکده ما و راننده معروف اتوبوس دانشکده آقای کوهساریان را دیدم و یاد خاطرات گذشته افتادم.

ما خاطرات بسیار جالبی با هم داشتیم. همگی کاملا قشقایی و قشقایی دوست بودیم و هنوز مدت کوتاهی از ورود ما به آن جزیره نگذشته بود که همه ساکنان جزیره با نام قشقایی آشنا شدند. عده ای به واسطه دوستی با ما و مسلما عده ای دیگر به واسطه دشمنی.

ما همگی یک ویژگی داشتیم که برای استادان و مسوولین دانشگاه جالب بود و تقریبا در اولین جلسه معارفه مجبور بودیم توضیحاتی را برای بزرگواران داشته باشیم. مطمئنم به راحتی نمی توانید حدس بزنید که این ویژگی منحصر به فرد ما و یا  به قول بیولوژیست ها Species-Specific چه بوده است.

به هرحال با وجود ویژگی های بسیار زیاد ما که شاید در نوشته های دیگر گذری کوتاه به آنها داشته باشم مهمترین شاخص ما فامیلی های عجیب و غریب ما بود.

اژدهاکش پور، بیات شاهپرست، وزیرزاده و اسکندری. اژدهاکش ما اشکان بود. پسری خوش تیپ از طایفه کشکولی و تیره بولوردی. ما تاکنون توانسته ایم دوستی خود را حفظ کنیم و در یک رشته هم تحصیل کردیم. در مورد اشکان داستانی که تحویل اساتید می دادیم بدین قرار بود که اشکان و آباء اجداد او از آن جهت اژدهاکش نامیده شده اند که اژدهای نفس را در نطفه کشته و خفه کرده اند. از این داستان ما بیش از همه استاد درس معارف و اخلاق ما لذت می برد و تبسم زیبایی بر لبان حاج آقا  تازه کام  می نشست.

شاهپرست ما امیر بود. از طایفه عمله و تیره بیات. با او هم هنوز بیش از یک دوست، صمیمی هستم و امروز برای خودش رئیس شده است. شاهپرست بودن جرم کمی نبود مخصوصا که قشقایی هم باشی. داستان ساختن برای امیر بیش از اندازه طول کشید. امیر و اسکندری یکسال بعد از ما وارد دانشگاه شدند. قبل از ورود آنها من و اشکان محیط را کاملا برای قشقایی ها آماده کرده بودیم و آنهایی که از حضور ما در آنجا مطلع بودند سریعا امیر را به ما تحویل دادند. یادم هست (نمیدانم امیر هم هنوز یادش باشد یا نه. البته او باهوشتر از من بود و فقط نگران هستم بعد از زن گرفتن سرش بیش از اندازه شلوغ باشد و این مسائل بی ارزش!! از یادش رفته باشد) یک روز یکی از استادها پرسید فامیلی شما چرا شاهپرست هست؟ و من سریعا گفتم زمانی که اینها فامیل خود را شاهپرست انتخاب کردند شاه مساوی بود با ایران و شاهپرست یعنی ایران پرست و همین شاهپرست ها بعدها که فهمیدند شاه آش دهنسوزی نیست نه تنها او را پرستش نکردند تا جاییکه دستشان
می آمد در جنوب ایران بر علیه شاه فعالیت کردند.

برای خودم یعنی مهران وزیرزاده هم که بعدها شدم آریا وزیرزاده داستانی ساخته بودم. همه انتظار داشتند من مثل آقازاده ها و وزیرزاده ها باشم اما من نه بودم و نه بلد بودم که باشم. بیشتر به یک چوپانزاده شبیه بودم و فقط فامیلی غلط اندازی داشتم. البته همیشه فکر می کردند که من که وزیرزاده ام حتما شاهزاده ای هم در کار است ولی کشفیات آنها به نتیجه نرسید. شاید هم به اندازه کارآگاه گمنام جمعیت جوانان قشقایی باهوش و ذکاوت نبودند (برای اطلاعات بیشتر به بازرس کل مراجعه کنید). داستان من هم اینگونه بود که جد من در دوره فتحعلی خان زند وزیر دربار بوده است. شاید برایتان جالب باشد چرا گفتم فتحعلی و نگفتم کریمخان زند. می ترسیدم فکر کنند از نوادگان حاجی ابراهیم خان کلانتر هستم که به نامردی در تاریخ مشهور است و آنهایی که به تاریخ علاقه دارند حتما می دانند از چه طایفه ای بود و سابقه اش چه بود. اغلب مرا وزیر صدا می کردند و چون تلفظ فامیلی اشکان مشکل بود او را اشکان .

در این میان کمتر کسی به فامیلی دوست عزیر ما کمال اسکندری گیر میداد. کمال کشکولی بود و همشهری ما در فیروزآباد. اما کمال نظر دیگری داشت. می گفت"آنهایی که به فامیلی شما  گیر میدهند و فکر می کنند آدم های درست و حسابی هستید از تاریخ و بزرگان آن اصلا خبر ندارند و از مرحله پرت هستند و گرنه حالیشان می شد که کشتن اژدهای بی ارزش نفس و شاهپرست و وزیرزاده بودن کجا و از نوادگان اسکندر مقدونی بودن کجا؟"

الحق که کمال درست می گفت. چون او در مدت کوتاهی که با هم بودیم سعی می کرد کمتر با ما سه نفر بر بخورد و از هر فرصتی برای نصیحت کردن ما و به راه راست هدایت کردن ما استفاده ها میبرد. همانند افلاطون و  سقراط او هم مبانی اخلاقی بسیار محکمی داشت و یادم هست در روزهای آخر فارغ التحصیلی بین بچه ها رسم بود دفتری تهیه می کردند و هرکس چند صفحه ای  برای آنها به قول آنروزها خاطره یی می نوشت. من هم یک دفتری داشتم که به کمال دادم تا او هم خاطره ای از مدت کوتاهی که با هم بودیم بنویسد. دفتر من با بقیه کمی فرق داشت. از دوستان خواسته بودم ما را اندکی هم ارشاد کنند و از ضعف و کاستی های ما بگویند. کمال دفتر را با این شعر معروف شروع کرده بود که:

"کره خر از حماقت پیش روی مادر است-کره اسب از نجابت پشت سر مادر است" و ما سالهاست که تلاش
می کنیم به نصیحت های کمال عمل کنیم و این نفس پلید و اماره نمیگذارد و حتی اشکان اژدهاکش هم با آن سابقه دیرینه اژدهاکشی نتوانسته کمکی به من کند.

با اشکان که کاملا ارتباط دوستانه و کاری دارم. امیر را هم زیاد می بینم چون همشهری هستیم. ولی مدتهاست خبری از کمال ندارم و دوست دارم ببینمش و باز برایم شعر بنویسد. البته اگر می خواهید بدانید که بر سر دفتری که کمال برای ما خاطره نوشته بود چه آمد خود داستانی جدا دارد فقط همینقدر بدانید که درد عشقی کشیده ام که مپرس-زهر هجری چشیده ام که مپرس.

آریا وزیرزاده-25 اردیبهشت 88- کرج.

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:2 |

گله بونه یا همان خانه سیار  ما سالانه دو بار از کنار شیراز می­گذشت. بازار شیراز موقعیت خوبی بود تا محصولاتشان را بفروشند. طبیعتا بیش از یک هفته در اطراف شیراز اتراق می کردند و اغلب پنج شنبه و جمعه­ای هم به یاد ما می افتادند. البته اگر بارانی نمی بارید و سیل گیر نمی شدند یا دزد غارتشان نمی کرد و یا حداقل بزی گوسفندی گم نمی کردند. همه موارد فوق از ما با ارزشتر بودند.  آمار کوچ ایل و این ­که کی به اطراف شیراز می­رسند را ما بهتر ازخودشان می­دانستیم.

برگشت از تعطیلات هم مصیبت بود و آرزوی همیشگی ما این بود که ماشین برای برگشت گیرمان نیاید. مخصوصا اگر روز برگشت سیزده بعد از عید بود. ماشین گیر نیامدن بهانه خوبی برای غیبت یک الی دو روزه بود. ولی اگر غیبت از این فراتر می­رفت باید بهانه های بهتری می­آوردیم. مریضی، فوت اقوام نزدیک و.... دانش­آموزی را می­شناختم که در این سه ساله پدر بیچاره­اش بیش از چهار بار فوت شد!.

فوتبال عشق بچه­ها بود. آن هم بیشتر با توپ پلاستیکی. منتخب استقلال و پرسپولیس هم که هر هفته باهم مسابقه داشتند. در زنگ­های تفریح هم بچه ها از هرچیزی به جای توپ استفاده می­کردند. تصور کنید که یک جماعت ده تا پانزده نفری دنبال یک قلوه سنگ توی حیاط مدرسه بدوند. یادش به خیر آقای بازیار دبیر ریاضی­مان که اهل کازرون بود: "آی­نم این توپ دو مثقالی چین که صبح تا شب دنبالش می­دووینا؟"

آقای علی سهرابی هنوز نماینده مجلس نشده بودند و کتابی را در مورد آموزش عشایر نوشته بودند. چند روزی را در مدرسه ما بودند تا چند جلد از این کتاب را  بفروشند. چند روز بعد از اینکه ایشان به مجلس راه یافتند برای ایراد سخنرانی سر صف صبحگاه حاضر شدند. پشت تریبون رفتند و با دیدن چهره بچه­ها زدند زیر گریه و لام تا کام حرف دیگری نزدند. برای ما فقط گریه کردند همین....

آقای نوروزی دبیر جغرافیا را که یادتان می­آید. ایشان اغلب اوقات شکلک بچه ها را پای تخته می­کشیدند. بیش از همه من، حیدر کاظمی، حسنعلی نیرومند، عبادالله قزلباش و... را دوشت داشتند. برای من این حرکات عذاب­آور بود ولی چیزی نمی­گفتم. ولی الان می­گم جهانبخش نوروزی جان دوست دارم.

بعضی وقت ها موقع رفتن به مرخصی که می­شد جیبمان هم خالی می­شد. به قول معروف می­خوردیم به پیسی. مسئولان هم مقداری پول به ما قرض می­دادند تا به خونه برسیم. صد تومان، دویست تومان. آن وقت­ها صدتومان ده هزارتومان بود!

بعد از اتمام مدرسه راهنمایی من و نه نفر دیگر از دوستان مدرسه عشایری به دبیرستان توحید راه یافتیم. این دبیرستان سالانه هشتاد نفر دانش­آموز می­گرفت. چهل نفر از شیراز که به بچه­های شهر معروف بودند و چهل نفر از شهرستان­های استان فارس که به بچه­های طرح معروف بودند. ما کلا تو طرح بودیم! جالب است بدانید که هزینه کلاس خصوصی تنها یکی از درس­های بچه های شهر با بودجه سالانه خانواده ما برابری می­کرد. توحید عذاب ها و داستان های مخصوص به خود را دارد که شاید روزی برایتان نوشتیم. این چند نفر هنوز هم هسته اصلی دوستان مرا تشکیل می­دهند. البته از بعضی­هاشون هم خبری ندارم که امیدوارم همین وبلاگ جای مناسبی برای پیدا کردن آن­ها باشد

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:7 |

سلامی دیگر

مطلبی که دیروز عرضه شد اگر چه از قبل به منظور ارائه در این وبلاگ تهیه شده بود اما دوستان عزیزمان در جمعیت دانشجویان قشقایی تهران هم لطف کردند و مطلب یاد شده را در وبلاگ خود به نمایش گذاشتند.

دوست عزیزم آقای محسن غدیریان فر که افتخار آنرا دارم که در خوابگاه پردیس کشاورزی و منابع طبیعی دانشگاه تهران (کرج) با او هم اتاقی باشم مطلب جدیدی آماده کرده اند که به محضر همه دوستان عشایر و عشایرزاده تقدیم می گردد. بدون تعارف می گویم از خواندن این مطلب بسیار لذت بردم. آرزو می کنم شما هم لذت ببرید.

منتظر نظرات و خاطرات تلخ و شیرین شما خواهیم ماند.

ترا من چشم در راهم
گرم یادآوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم...

*********************************************************************

یاد ایامی ...

از بهشتي گفتيم، از عشاير، شيراز...

راستش را بخواهيد اينقدرها هم بد نبود. در اين مطلب مي­خواهم از خاطرات تلخ و شيرين ديگرش هم بنويسم.

از اصطلاحات معروف بين بچه­ها  واژه x بود. من با فلاني x هستم. حالا اين x يعني چه من هم ندانستم. قضيه از اين قرار بود كه اگر با كسي قهر مي­شدي مي­گفتي كه من با فلاني xام. اين xبودن هم با گره كردن دو تا انگشت كوچك دست طرفين به هم پايان مي­پذيرفت. به همين سادگي. لابد بعدش مي­شديم y. بيش از همه هم اكرم اسفندياري با بقيه x بود.

هفته­اي يكي دو بار مي­تونستيم از مرخصي ساعتي استفاده كنيم. ياد دفترچه مرخصي­هامون به خير. از جاهايي هم كه بيش از همه جا ديدن مي­كرديم خياباني بود كه در پشت مدرسه­مان بود و به خاطر همين موقعيت جغرافياييش معروف بود به پشت. ما بيشتر به پشت مي­رفتيم!. بعضي وقت­ها هم پشت و رو مي­رفتيم.

خريد ميوه­مان بيشتر از روي ديوار بود. چون اجازه خروج حتي تا جلو در را نداشتيم. ميوه فروشان هم بيش از آنكه بساطشان را جلو در مدرسه پهن كنند، پشت ديوار پهن مي­كردند. حالا كيفيت ميوه­شان بماند كه ...

آقاي عليپور مسئول فروشگاه هم كه هرچه ميوه و بيسكويت بنجل بود به قيمت مطمئنا خيلي ارزان به خورد ما مي­دادند.

بين بچه ها درگيري هم كم نداشتيم و بيشتر وعده مي­داديم كه آخر سال از خجالت هم در مي­آييم و بعضي وقت­ها مسلما در مي­آمديم. گاهي اوقات زد و خوردها طايفه­اي مي­شد. بيچاره باصري ها و كوهمره­اي ها كه در اقليت بودند.

برادران گله­زن ما هم ادعا مي­كردند كه آقاي حياتي گوينده اخبار سيما گله زنه بعدها معلوم شد كه ايشان آباداني هستند. مثل آن دوست ما كه مي­گفت دكتر الهي قمشه­اي كه اصالتا اهل قمشه (شهرضا) هستند،‌ قشقاييند. لابد قبلا ديرماني هم بوده...

اولين فيلمي را كه دسته جمعي تماشا كرديم، كلاه قرمزي و پسرخاله بود. و فيلم سينمايي اشك­ها و لبخندها را هم همه باهم براي اولين بار در سينما پيام تماشا كرديم.

از اولين­ها گفتم اما اولين بار در همين مدرسه با فوتبال آشنا شدم و طرفداري استقلال. چه بگو مگوهايي كه با بچه ها نداشتيم.

اوضاع بهداشت هم كه عالي بود. بدون شك همه بچه ها با حشره گرامي شپش در اين محيط آشنا شدند. از بيماري­هاي خطرناك هم كه با اوريون و آبله در اين مكان دست و پنجه نرم كردم. البته خوشحال بودم كه خودم را براي كل عمرم بيمه كرده ام و ديگر اين مريضي­ها به سراغم نمي­آيند. تميز كردن محوطه خوابگاه هم با بچه ها بود. هر روز هفته نوبت يك اتاق بود كه محوطه را تميز كنند. سرپرستان عزيز هم كه سوت به دهان بر كار ما نظارت داشتند. روز جمعه هم كه نظافت عمومي بود. ما بيشترين تلاشمان اين بود كه در اين روز از مرخصي ساعتي­مان بهره بگيريم. حمام هم كه نوبتي بود. هر روز چند تا اتاق نوبت حمامشان بود و بقيه وقت ها در حمام قفل بود! آنكادر تخت ها هم كه بهانه­اي بود براي گير دادن سرپرست­ها به كساني كه از قيافه­اش خوششان نمي­آمد.

يادمه كه روزي يكي از مسئولان آموزش و پرورش براي بازديد آمده بود و ما به غذاي سوپ اعتراض داشتيم. سوپ، سوپ، سوپ.... بعد از اينكه مسئول مربوطه برگشتند آقاي سرپرست مدعي شدند كه سوپ يكي از غذاهاي لوكس رستوران­هاي آمريكا و اروپاست. ناگفته نماند كه سرپرست ما مانند شخصيت مصطفي در داستان كباب غاز از شاعبدالعظيم، پا فراتر نگذاشته بودند. سوپ يك وعده كامل غذاي سلف بود. از غذاهاي معروف ديگر سلف: پرچم (پنير به همراه گوجه و خيار)، دمپايي (كتلت)، دوپيازه و... البته ما دو هفته يك بار مرغ مي­خورديم كه در ابتدا چون ما قبلا بيشتر مرغ محلي خورده بوديم، با ذائقه من يكي جور نبود. به همين خاطر در روزهايي كه غذا مرغ بود، يكي از دوستان سال بالايي مرا بيش از هميشه دوست داشت.

بعضي شب­ها بساط شور و شوقمان به راه بود و بچه­ها مي­زدند و مي­خواندند. بعضي هاشون الان نام و آوازه­اي براي خودشان دست و پا كرده­اند. بهمن شهبازي (بازي دهنو)، علي سليم­پور، محمدعلي چالاك، يحيي قنبري و...

تابستان امسال خبر رسيد كه بهادر كريمي يكي از دوستان عزيزمان درست دو روز قبل از مراسم جشن عروسيش در اثر سانحه تصادف .... البته پدر بهادر عزيز نگذاشت كه پسرش بميرد. بهادر زنده است تا انسانيت زنده است. هفت عضو بدن بهادر به هفت بيمار هموطنمان زندگي دوباره بخشيد. روحش شاد.

در مطلب قبلي گفتم كه دوستاني باصفا داشتيم چهره كودكانه همه، يادم است ولي چهره مردانه­اشان را ...

 اگر به اين وبلاگ سري زدند مرا هم يادي كنند اسامي بعضي از دوستان كه در متن نيامده را در زير مي­آورم. Mohsen_710@yahoo.com

آرش مرادي، مهدي عباسي كرد لاغري، حسين صفري پور، الياس بابايي، جواد رضايي، قاسم لهراسبي، قربان رامك، مهدي رخش خورشيد، علي شقايق مند، يدالله كرمي، روح­الله سليماني، صفر قنبري، حيدر قنبري، سجاد، شهرام و بهنام ماچانلو، حجت رضايي، مهدي مرادي، مجيد و اميرجاهد قره­بيگي، يدالله نوروزي، يحيي قنبري، احمد رضا آردكپان، مهدي قزل بيگلو، حسنعلي عشايري نسب، مهدي صفي خاني، لاچين رهنما، عباس هوشيار، عباس قنبري، غضنفر وحداني، ايوب نوروزي، اشكبوس رضايي، اشكان حاتمي، روح الله قرباني، مهدي رستان، جواد نادري و....

 

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:30 |

 بدون شک دایر شدن مدارس شبانه روزی در مراکز شهرستان ها تاثیر  انکار ناپذیری در آموزش جوانان عشایری دارد، اما در بسیاری از این مراکز به علت عدم اگاهی گردانندگان مدارس با روحیه نوجوانان عشایر و مهمتر از آن نبود آموزش لازم برای افرادی که در این مراکز به صورت شبانه روزی با دانش اموزان معاشرت دارند، رفتارهایی با کودکان و نوباوگان عشایری صورت می گیرد که تا سالیان سال در ذهن آنان باقی مانده و تاثیر بسیار نامطلوبی بر روح و روان دانش آموزان داشته و به ویژه سبب سلب اعتماد به نفس آنان می گردد. مطلبی که در پی می آید نوشته ی کوتاهی است از یکی از نویسندگان این وبلاگ که دوره راهنمایی را در مدرسه عشایری شهید بهشتی شیراز گذرانده است.

من در یاز یوردی در یک خانواده شلوغ عشایری در بهار سال بی­بهار 1362 متولد شدم. از تیر تفنگ خفیف و شیهه اسب کهر که هیچ، از عرعر خر هم خبری نبود. اصلا ایلی در کار نبود که از این خبرها باشد. تحصیلات ابتدایی را در همان چادرهای سفیدی گذراندم که قرار نبود طلای شهامت نداشته­ام را با پشیز سوادش مبادله کنم. سوادی که هرچه بیشتر شد بر بی­ارزشی آن بیش از پیش پی بردم. البته چنین فرهنگ­هایی با نبودن مؤسس این چادرها، از آن­ها رخت بربسته بود. با پایان یافتن دوره پنج ساله ابتدایی در کنکور ورودی مدارس شبانه روزی شرکت کردم و در مدرسه راهنمایی شهید بهشتی شیراز پذیرفته شدم و چه روز خوشی بود وقتی این خبر را شنیدم. به خاطر درس نبود به خاطر مهاجرتی بود که قرار بود از دشت و دمن به شهر بادام­بن و شکوفه داشته باشم.

اول مهر 72 مرا به این مدرسه بردند و من یک بچه شهری شدم. شب اول هیچ وقت یادم نمی­رود. به خاطر بلوایی که اتاق ما با اتاق روبرو به راه انداخته بودند، به ضیافت شستشوی سرویس بهداشتی دعوت شدیم. از این مهربانی­ها زیاد بود. این مراسم استقبال زیبا و تجارب زیباتر دیگر در چند روز اول با ما چنان کرد که در کمتر از یک هفته شادی و غرور ما جایش را به گریه­های مخفیانه و دلتنگی برای خانواده داد. دلتنگی برای مادرانی که بودند و ما از محبت آنان بی­بهره بودیم.

مدرسه ما در چهار راه زندان شیراز بود. هنوز هم هست. قرابت مکانی زندان عادل آباد بر مسئولان این مدرسه اثر زیادی گذاشته بود. سرپرستانی سوت به دهان و شلاق به دست که بدترین لحظه­های زندگیم را با آنان سپری کردم. یادم هست آقای "ه"  برای تنبیه یکی از دانش­آموزان مجبورش کرد سطل به دهان دور محوطه بچرخد. صحنه­هایی که تداعی کننده مجرمان آفتابه به گردن طرح­های امنیت اجتماعی بودند. مگر می­شود چنین صحنه­های زیبایی را فراموش کنم. با آنکه دانش­آموز تنبلی نبودم اما هیچ وقت محبوب سرپرستان عزیز نبودم چرا که کسانی می­توانستند این محبوبیت را کسب کنند که چشم و گوش سرپرستان در میان بچه­ها باشند. که معروفترین آن­ها مجید جون معروف به مجید چای بود چون که ایشان علاوه بر ماموریت خطیر زیرآب زنی بچه­ها، مسئولیت چای سلف سرویس را نیز برعهده داشتند. هنوزم وقتی آن شبی را که برق رفته بود و آقای سرپرست در کنج راهرو کز کرده بود تا بچه­ها را نوازش کند یادم می­آید، درد شلاقش را بر پشت کمرم احساس می­کنم. بعدها آقای سرپرست در ددمنشی آن­چنان پیشرفت کرد که به سرپرستی دبیرستان شهید بهشتی برای کنترل شیرهای رام نشدنی ایل که هنوز رگه­هایی از آن شهامت را داشتند گمارده شد و این چنین است ترقی­های روزگار ما. البته بودند سرپرستان شریفی که حاضر نبودند به هرکاری دست بزنند افرادی همچون آقایان سید عبدالحمید موسوی، بسنده، بهزادی، طهماسبی و ...

متاسفانه بهترین خاطرات این سه ساله را با کسانی دارم که قشقایی نبودند. آقایان طاهر حیدری­پور دبیر زبان محبوب بچه­ها، آقای حسینی، آقای غفاری، فریدونی و آقای دهقان مدیر بسیار دوست داشتنی که ما غبطه می­خوردیم که چرا دیر به مدرسه ما آمد و ما بیش از یک سال در خدمتشون نبودیم.

باور دارم که در زندگی بعضی از انسان­ها زخم­هایی است که مثل خوره روح آن­ها را می­خورد. شلاق­های کف دست، خودکارهای لای انگشت، کلاغ پر، پا مرغی، تحقیر، نوشته­های روی دیوار، اتهام­های بی­پایه و اساس و بدتر از همه احضار ولی که باور کنید از احضار روح هم وحشتناک­تر بود و من چندین بار افتخار این تجربه شیرین را داشته­ام. چرا که اولا پیدا کردن اولیایی که آدرس مشخصی نداشتند، کار آسانی نبود. ثانیا پدران ما هیچ وقت حاضر نبودند کارشان را بی­خیال شده و به خاطر ما تا شهر بیایند. ثالثا با آمدن آن­ها خودشان نیز تحقیر می­شدند و در پایان خود نیز مهر تاییدی بر گفته­های مسئولان مدرسه می­زدند و چه بسا با چند تا سیلی ادبمان می­کردند.

حالا با بیش از سیزده سال زندگی خوابگاهی من مانده­ام و توقعات به­جای مادری که روزگاری عزیزانش با سواد پنجم ابتدایی نان ­آور خانه­شان بوده­اند و پدری پیر که مکتب و مدرسه و دانشگاه، همه را مدرسه می­داند (پسرم این مدرسه تو کی تمام می­شود؟) و این است که به بی­ارزشی سواد و ارزش شهامتی که از من و امثال من گرفتند، بیش از همیشه ایمان دارم.

و اما حرف پایانی برای مدیران مراکز شبانه روزی

آنچه گفته شد داستانی نیست که آفریده ذهن من باشد بلکه خاطرات تلخ هزاران دانش­آموزی است که محیط خشک و نظامی گونه خوابگاه­های دانش­آموزی را تجربه کرده­اند.

مراکز شبانه روزی زندان گوانتانامو و دانش آموزانش تروریست­های القاعده نیستند. به شخصیت­هایشان احترام بگذارید و آن­ها را شجاعان بی­سواد فراری از درس و مدرسه و یا باسوادان ترسو و عقده­ای بار نیاورید.

محسن غدیریان­فر

بهار 1388

EMAIL: MOHSEN_710@YAHOO.COM

 

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:59 |